خدمت سربازی من، چند کیلومتر تا دشمن!
از همان ابتدا وقتی که خواستم برای سربازی رفتنم اقدام کنم، شانس و اقبال لبخند ملیحانه ای به من زد! از ناپدید شدن مدارکم در اداره پست گرفته تا اشتباهی ارسال شدن برگه سفیدم. اقبال آخر هم که محل خدمت آموزشی ام بود، چند کیلومتر مانده تا مرز آذربایجان! با تمام این وجود، دل را به دریا سپردم و خودم را برای رفتن آماده کردم. تا این لحظه حدودا 20 روزی از خدمتم می گذرد و الآن هم مشغولم تا چند روز مرخصی ام را بگذرانم و دوباره به آن حال و هوای جدید برگردم!
شاید نوشتن تجربیاتی که در طول این مدت کوتاه کسب کردم خیلی خیلی وقت گیر باشد و نتوان آن را در حد یکی دو پست گنجاند اما سعی خواهم کرد تا آنچه که برای دیگران مفید هستند را به صورت تجربه شخصی خودم منعکس کنم تا شاید بعد ها به درد کسی بخورد. چیزی که این وسط اهمیت دارد این است که با وجود سختی های این دوره، تمام ساعات آن به خاطره هایی شیرین تبدیل خواهند شد که تکرار دوباره آن غیر ممکن است. جایی که من هستم، سرارسر کوه است.هرچند که آفتاب سوزانی دارد و شب هایش شدیدا سرد است اما همین که همه دور هم هستند و کسی نسبت به دیگری ارجهیت ندارد، باعث دلگرمی است! آن جا ما تنها نیستیم، دوستان نزدیک تر از جانی هم داریم که همیشه و همه جا ما را همراهی می کنند، مانند مارها و عقرب ها! همه چیز هم مهیاست. به موقع به ما نهار و شام می دهند، به وقت می خوابیم و بیدار می شویم، لباس های اختصاصی داریم، به زور هم که شده ورزش می کنیم و کلی مورد مفید دیگر! چند کیلومتر آنطرف تر هم دشمن هست! خوب فکر کنید، قرار گرفتن این همه موضوع در کنار هم چقدر می تواند جالب باشد؟!

برای شخصی مثل من که صبح تا شب کارش را پشت کامپیوتر انجام می داد، روزهای اول شدیدا عذاب آور بود! اما رفته رفته از شدت عذاب آن کاسته شد و امیدوارم با گذشت زمان لذت بخش تر شود! به هر حال، اتفاقات این چند روزه بسیار زیاد است. میان دوره که برگشتم سعی می کنم توضیحات بیشتری بدهم. از همه دوستانی که با وجود مشغله شخصی لطف خود را نسبت به وبلاگینا دریغ ننمودند هم تشکر ویژه ای دارم. شاید من چند کیلومتر تا دشمن فاصله داشته باشم، اما امیدوارم شما هر جایی که هستید، شاد و پیروز باشید.


امیدوارم که این روز های سخت هر چه سریعتر تموم بشه ، آرش جان
من هم امیدوارم.
سلام.
آرش جان می گفتی با یه پارتی چیزی می نداختیمت یه جای نزدیک!!!!!
تو فروم MT هم که تو رو کشته بودن ! آخر هم نفهمیدم قضیه چی بود!
به هر حال موفق باشی....
امیدوارم که هر چه زودتر دوره آموزشی تموم بشه. می دونم الان چه دردی می کشی. من خودم هم یکبار گرفتار این موضوع شدم. دوری از کامپیوترم و اینترنت برای 48 ساعت!!؟ یکی از بدترین خاطرات زندگیم بود. حالا موندم اگه من هم برم سربازی باید چی کار کنم. راستی می شه iPod با خودمون ببریم؟
سلام
بد نگذره . خوب بهتون آش می دن؟
با این توصیفات که تو از محل خدمتت کردی باید اونجا پارس آباد باشه - آره؟
سلام آرش جان ...
به نظر من سربازی با اینکه سخته و خسته کننده است اما برای هر مردی لازم .
به هر حال منم برات آرزوی موفقیت می کنم.
ولی آرش بعد از تموم شدن خدمت تازه می فهمی که چه دورانیه. من که دلم تنگ شده دوباره برم دوره آموزشی. یه تجربه ایه که فقط یه بار نصیبت میشه. لذت ببر
هر جا هستی سلامت باشی
در ابتدا :
باید بگم که به کار بردن کلمه دشمن در زمان صلح آن هم برای کشوری چون آذربایجان که قبلا هم جز خاک ایران بوده اشتباهه و امیدوارم تصحیح بشه !
و در انتها :
آرش جان انشاالله هر جا که هستی خوش باشی و خدا نگه دارت باشد .
امیدوارم که به خوبی ادامه پیدا کنه و تموم شه. از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت می کنم.
خوش باشی.
به به عجب خاطرات شیرینی!
بقیشو بچسب!
جالب بودن...!
منتظر مرخصی بعدی هستم تا خاطرات جالب تری رو بشنوم...!
چسبید..!
اگر اشتباه نکنم باید افتاده باشی عجب شیر جای خوبی ولی یکم خطرناکه مواظب خودت باش من امروز به جمع بینندگان وبلاگت پیوستم
سلام
سرباز عزیز. از اموزشی نهایت استفاده رو بکن. بهترین دوران سربازی همین اموزشیه. بعدش کم کم ضد خال می شه.البته امیدوارم بهت خوش بگذره.کل دوره.اینقد روزا رو شمردم تا رسیدم به یک سال. اما حالا که اینجام غصه میخورم که لحظه لحظه های عمرم چقدر ارزون گذشتن.
موفق باشی
خوشحال شدم